تبليغاتX
عشق همیشگی تویی

عشق همیشگی تویی

کاش در کتاب قطور زندگی،سطری باشیم به یادماندنی،نه حاشیه ای از یاد رفتنی......

خواستم از عشق

گفتی میدونم

خواستم از غم بگم

گفتی میدونم

حالا میخوام از ته قلبم بگم دوستت دارم

چون میدونم نمیدونی 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 12:24 توسط شکوفه اشک پاییز| |

در ذهن اگر نیافرینمت می میرم

از شاخه اگر نچینمت می میرم

ای عادت چشم های بی حوصله ام

یک روز اگر نبینمت می یمرم

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 11:25 توسط شکوفه اشک پاییز| |

وااااااااااااااااااااااااااای   

 

" کوه با نخستین سنگها آغاز می شود ... و انسان با نخستین درد.... در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد ..........

 

 ممنونتم خدا .... واسه همه چیزایی که بهم دادی

نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 17:4 توسط شکوفه اشک پاییز| |

 

 

نمیذارم تو رو از من بگیرن

حتی تو عالم عکس و نقاشی

روی پیشونی سرنوشتته

تو فقط باید مال خودم باشی

نمیذارم اونا که کم عاشقن

من و از خیال تو جدام کنن

نمیذارم تو بری تا آدما

همشون با سرزنش نگام کنن

 

" وای من چقدر خودمو دوست دارم و تحویل میگیرم . کسی هندونه خواست خبرم کنه  "

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 18:22 توسط شکوفه اشک پاییز| |

از عشق تو گفتیم نمک گیر شدیم

در ساحل چشمان تو تکثیر شدیم

گفتند غروب جمعه می آیی تو

آنقدر نیامدی که ما پیر شدیم

نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 18:29 توسط شکوفه اشک پاییز| |

مامان ... مامان خوبم

میدونم خیلی اذیتت کردم ... اما به خدا خیلی دوستت دارم ....

مامان تو فرشته ای ...فرشته ... روزت مبارک ... خیلی دوستت دارم مامان ... همیشه کنارم بمون

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 18:7 توسط شکوفه اشک پاییز| |

خسته شدم خدااااااااااااااااااااااا

صدای منو میشنوی؟؟؟؟؟

آره ؟

آره ؟

دارم دیوونه میشم ُ ای کاش می مردم . دیگه تحمل ندارم ...  دارم می ترکم ...واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااااااااااا  . چرا به حرفام گوش نمیدی ؟ مگه من چه خطایی کردم . من که بدارم خودمو میکشم تا تو ازم راضی باشی . پس چرا ... چرا اینقدر غصه میذاری تو دلم ...چرا ؟... به خدا منم بنده توام ... میدونم ناشکریه اما ... چیکار کنم خدا ... به تو نگم به کی بگم ... سر تو داد نزنم با کی دعوام بشه ... تو صبوری .. عین بنده هات نیستی ... تو خدایی ... خدای من .........خدا جون دوستت دارم ...دوستت دارم .........

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 17:56 توسط شکوفه اشک پاییز| |

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 17:53 توسط شکوفه اشک پاییز| |
برای آن کس که ایمان دارد ،

نا ممکن وجود ندارد .

   All things are possible to him

that believeth .

نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9:22 توسط شکوفه اشک پاییز| |

نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:15 توسط شکوفه اشک پاییز| |

باز کن پنجره را
و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبي است
خواب گل مهتابي است
اي نهايت در تو
ابديت در تو
اي هميشه با من
تا هميشه بودن
باز کن چشمت را
تا گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت
عشق آغاز شود
تا دلم باز شود
دلم اينجا تنگ است
دلم اينجا سرد است
فصل ها بي معنا
آسمان بي رنگ است
سرد سرد است اينجا
باز کن پنجره را
باز کن چشمت را
گرم کن جان مرا
اي هميشه آبي
اي هميشه دريا
اي تمام خورشيد
اي هميشه گرما
سرد سرد است اينجا
باز کن پنجره را
اي هميشه روشن
باز کن پنجره را

 

«  اینم واسه آیسان عزیزم  »

 

 

نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:57 توسط شکوفه اشک پاییز| |

                     

 

شکوه

چه آرام و بیصدا میگذرند

و من

مانده در ساحل بی انتهای انتظار

خیره ام به تماشای

بازیگوشی سایه هائی که می چرخند

در مداری بوسعت تکرار ...

چه آرام و بی صدا میگذرند

و تو

آنسوتر از نازکان خیال شب بوها

میان شط مستانه ی غرور

سرگرم کودکی های دیروز

چه آرام و بیصدا میگذرند

من دور از تو

تو دور از من

فاصله هایی که میر قصند

بی هیچ آهنگ

با هیچ ترنم و نغمه ی چنگ

آه ... چه آرام و بی صدا میگذرند

نگاه کن

این لحظه ها چگونه میمیرند

در میان دستان تو  در نگاه بی پروای من

                   این آئینه های بی حواس احساس هم

چه آسان می شکنند

چه آسان خرد میشوند

 ریز ریز

گویی منتظرند

منتظر طلوع دوباره ی

شعر

روی گلبرگ های عاشقانه ی اندیشه  

نگاه کن

چه آرام و بی صدا میگذرند

کبوتران رها

با هر تبسمانه ی پرواز ....

        لیلوا   

 

  

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:51 توسط شکوفه اشک پاییز| |

دختر کولی ،

همه التماسش در دستانش مچاله بود ،

کنار صندوق خیرات

و رهگذران ،

با بخشش های بی نظیر ،

سهم او را با امام خویش قسمت می کردند     

نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:31 توسط شکوفه اشک پاییز| |

  خواستم برایت چتر شوم

اما

تو خودت باران بودی  

نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:29 توسط شکوفه اشک پاییز| |