
بازم سلام..خوبید؟؟؟؟![]()
بچه ها میخوام یه چیزی بگم...اجازه هست؟؟؟
بخدا...باور کنید...بلوگفا خیلی اذیت میکنه
...الان ۲ ساعته پای نتم
...اما فقط به چند نفر تونستم نظر بدم
...الان هم کارتم داره تموم میشه
به خدا نمیشه..گله نکنید
...یه سری به لینک دوستام بزنید..ببینید چند نفره؟؟؟؟نمیرسم خبر کنم![]()
تو رو خدا ازم دلخور نباشید...اگه یه روز احساس کنم بین شما زیادیم میرم
من همتونو از صمیم قلبم دوست دارم... ازتون یه درخواست دارم...اینکه هر ۱۰-۱۵ روز یکبار یه سر به وبم بزنید
چون من دیگه آپ کنم...نمیتونم خبر بدم![]()
فداتون شم...دوستتون دارم...بازم ازتون میخوام که ازم دلخور نباشین...دوستتون دارم...فداتون...![]()
اگه یه روز احساس کردین فراموشتون کردم ...بدونید که مردم...چون فقط مرگ میتونه ما رو از هم جدا کنه
خیلیییییییی گلید..دوستتون دارم..فهلا![]()
![]()
سهلاااااااامممممممممم..شطولید؟؟خوفید؟؟؟؟؟![]()
آپ امروزم بنا به درخواست تعدادی از دوستانه...یعنی...یه آپ متفاوته...نحوه آشنایی خودم و همسرم....![]()
خوب..اهم اهم....شروع مکینم...به نام خدا...( دهه...جوگیر شدم
)...آشنایی من و شوهرم..بسیااااار رمانتیک می باشد
...من و همسرم تو نشریه به سوی افتخارپیام میدادیم.....هر دومون استقلالی اسیدی و شاعر بودیم
...از قضا دست تقدیر زد و ما با هم دوست شدیم..مثل بقیه بچه های نشریه ، مثل خواهر و برادر بودیم...عباس (همسرم ) به من میگفت : آبجی کوچولو و من هم بهش میگفتم داداشی (آخییییی..ناسی
).
برای همدیگه نامه مینوشتیم...درد دل میکردیم...هدیه می خریدیم و هوای همیدیگرو داشتیم...تا اینکههههههههه...روز تولدم ، یعنی ۸/۱۰/۸۳خیلییییی ناگهانی ازم خواستگاری کرد
و منم روز تولدش ۱۷/۱۱/۸۳ خیلیییییی ناگهانی بهش جواب مثبت دادم![]()
...بعد از جواب مثبت بود که عباس بهم گفت خیلی وقت بود تو نامه هام نمی نوشتم آبجی کوچولو...اما تو بهم میگفتی داداشی و اعصابمو خورد میکردی
(آخی...شکوفت بمیره )...خلاصه ، همه چیز خوب پیش میرفت و ما هر روز عاشقتر میشدیم...تا اینکه...من به خانوادم گفتم و اونا به شدت مخالفت کردن
...بدبختیام شروع شد
...یواشکی حرف زدنا
...پنهونی نامه دادنا
...کتکا
...محدودیت ها
...و خلاصه....اما من کم نیاوردم
...چون از صمیم قلبم دوستش داشتم
( و دارم )، حاضر بودم تمام سختی ها رو تحمل کنم ؛ اما بهش برسم...چون دیونه بودم...مجنون...اونم اونجا زمینه رو آماده میکرد تا بیان خواستگاری
...اوضاع همینطور گذشت تا اینکه...۲۳/۵/۸۵ عباس اومد گچساران
...دو شب اول هتل بود
و شب سوم...داداشم رفت دنبالش
...با هم اومدن خونه...( ایول...ایول...
).
با دیدن شخصیت و برخورد عباس تا حدودی راضی شدن
...( مهر عباس بدجوری به دل مامان افتاد و بالاخره کار خودش رو هم کرد
)
منم اسفند 85 واسه جشنواره تئاتر اومدم ارومیه...خانواده عباس هم من و دیدن و...
( دیریریرین..ریریریریریرین
) قرار شد تابستون امسال بیان واسه نامزدی
...مرداد ماه اومدن ...ما بالاخره نامزد شدیم و مهمتر از همه ...عقد کردیم
....هوراااااااااااااااااااا...۲۲/۵/۸۶ ما رسما زن و شوهر شدیم
...بزن و بکوب
...رقص و جشن و ... جای شما خالی...منم بچه پر رو
...فردای روز عقد همراه با خانواده جدیدم اومدم سلماس
...( البته مامان خودم هم اومد باهامون ها...همچینم پر رو نیستم
)... یه هفته موندیم و برگشتیم... الانم که میدونین...یک ماهه اومدم اینجا ، تلپ شدم
... شنبه هفته آینده بر میگردم گچساران...جای شما خالی...اینجا حسابی خوش گذشت...عباس ارزش جنگیدن داشت
...ارزش اونهمه کبودی تن...ارزش اونهمه گریه و ناله شبانه...من واقعا خوشبختم و از خدا میخوام همه جوونا خوشبخت بشن
...خوب اینم از این...دیگه دیگه...چیه تو فکری؟؟؟؟ تو هم میخوای بجنگی؟؟؟
بجنگ ...اما گدایی نکن...امیدوارم خوشبخت بشی...همتونو از صمیم قلبم دوست دارم...![]()
![]()
بازم میگم...اگه گاهی کم سر میزنم...اگه آپ میکنم و نمیرسم که به همه خبر بدم منو ببخشید
...دوستتوتن دارم هوارتا...![]()
یه سری همه به این وب بزنید...فداااااااااااااتون...بابای![]()
![]()
http://www.ashkmehrshoop.blogfa.com
( ببخشید بچه ها...
به خدا نمیرسم خبر بدم ...الان داشتم وبها رو باز میکردم که خبر بدم ...اما خیلی طول میکشه...اگه اومدید تورو خدا گله نکنید
...وقتی برگشتم گچساران..اگه خبر نکردم...گردنمو بزنید
...گردن من از مو باریکتر...خیلییییییی دوستتون دارم...فداتون
)