تبليغاتX
عشق همیشگی تویی

عشق همیشگی تویی

کاش در کتاب قطور زندگی،سطری باشیم به یادماندنی،نه حاشیه ای از یاد رفتنی......

سلام بچه ها

میدونم شاید بعد از مدتها که اومدم..حالا رفتنم دلخورتون کنه..اما مجبورم برای مدتی برم..قول میدم ماهی یکبار آپ کنم و بهتون سر بزنم..اگه این مدت با شلوغ کاریام سرتونو درد آوردم معذرت.

اینو بدونید که  هیچوقت فراموشتون نمیکنماینم یادتون باشه شکوفه با ذره ذره وجودش دوستتون داره و با لحظه لحظه نفس هاش دعاتون میکنه..لحظه هاتون سرشار از شادی...قلبهاتون آکنده از مهربونی...دوستتون دارم

یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟

         سبب ساز سکوت مبهمت چیست؟

برایش صادقانه می نویسم:

            برای آنکه باید باشد و نیست

تا یکی از همین فرداهای نزدیک...یا علی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 9:22 توسط شکوفه اشک پاییز|
زن داداش گلم ۲۲ بهمن بيست و چهارمين سالگرد تولدت ستاره بارون..نگي يادم نبودااااااا

كادوتم محفوظولي يه كيكي واست پختم كه اگ الان نخوري نميشه

اين خودمما!!!يخ زدم از خوشمزگيبيا منو بخور

عسيسمي...يادت نره زن داداشي..خيليييييييي دوستت دارماين پست از طرف كل ايل و تبارمون بودحالا يكي يكي اسما رو مي نويسم حالشو ببر

مامان گلي..بابايي جمشيد..دادا فرشاد(شوهر جونت با آرشام نفسم)..دادا فردين(با زن دادا نجمه)...دادا فرزاد...آجي شهلا(با شوهر جونش آقا مجيد)...آجي شيدا (با شوهر جونش آقا پيمان...با وروجكاش كيميا و كيانا)...خودم (با شوهر جونم عباس جيگملم)...آجي شيلا...آجي شيوا...

خوب حالا ايل و تبار شما!!!

مامان جون مهري...دادا پيام(با خانم جونش فرخنده)...آجي آزاده(با شوهر جونش آقا فرشيد با وروجكش شينا جون)...آجي الهام

خوب اينم از دو خانواده...لاله جون از طرف همه تولدتو تبريك ميگم...ميگما اگه تو اين روز مقدس به دنيا نميومدي انقلاب كي پيروز ميشد؟؟؟؟

از شوخي گذشته عسيسم برات سبزترين و شادترين روزا رو آرزو ميكنم...لبت شاد و دلت خندون..ايشالله كنار دادا جونم خوشبخت بشي آبجي ناز و مهربونمدوستت دارم...تولدت مبارك

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:27 توسط شکوفه اشک پاییز| |

روز تولد انسانها در هيچ تقويمي يافت نمي شود،مگر در قلب كسي كه دوستش دارد...

امروز ميخوام برات جشن بگيرم،اما خيلي سخته واسم...نميدونم چي بنويسم...چي بنويسم كه لايق تو باشه بهترينم..امروز دلم ميخواد به حرمت 24سال بودنت روي زمين،سرم و روي زمين بذارم و خاكشو ببوسم...دلم ميخواد خدا رو ببوسم!دلم ميخواد تمام چيزايي رو كه تو لمس كردي يا حتي بهشون فكر كردي ببوسم..دلم ميخواد سجده شكر به جا بيارمو از خدا بخاطر آفرينش تو تشكر كنم...ميخوام از اينكه روز به اين قشنگي رو توي تاريخ قلبم ثبت كرده تشكر كنم...ميخوام از تو هم تشكر كنم،بخاطر وجودت،نفس كشيدنت،عشق ورزيدنت،مهربونيات،از خود گذشتگي هات؛ و از همه مهمتر بخاطر بودنت.

عباسم...عباس هميشه خوبم..نميدونم چي بهت هديه بدم؟نميدونم چي بهت بگم..نميدونم چه جوري احساسمو بيان كنم..اما...

دلم ميخواست الان كنارم بودي...مي بوسيدمت..و با تمام وجودم بهت ميگفتم كه دوستت دارم نازنينم،تولدت مبارك.ميدونم از اينترنت خوشت نمياد و ممكنه اين مطلب رو نخوني!اما اينا رو مي نويسم تا آروم شم...امسال چهارمين ساليه كه توي زندگي مني وهيچ 17 بهمني ما كنار هم نبوديم...تمام اميدم به اين بود كه امسال فاصله ها بشكنه..اما...خدا نخواست و من راضيم به رضاي اون...

نازنينم..عباس من،مرد من،مرد روياهاي رنگيم دوستت دارم.تولدت مبارك

دلم میخواد این کیکی که واست پختم بخوریاما حیف که نمیشه(آخه این فقط عکسشه)

اینم کیک کاکائو که دوست داری

آخییییییییی..اینقده گیر عباس جونم بودم که شما رو فراموش کردم...بفرمائین.تعارف نکنید؟؟ها چیه؟؟کاکائو دوست نداری؟!خوب فکر اونجاشم کردماینم کیک شمااااا....هورااااااااااا

حالا همه دست دست...تفلد تفلد..تفلدت مبارک...عباس جون..عسیسم..تفلدت مبارک..بیا شمعها رو فوت کن که صد سال زنده باشی....هوراااااااااااااااااااااااااا...

حالا همگی...خوشگلا باید برقصن..خوش تیپا باید برقصن...هووووووووووووووووووو..هله بیو...هله بیو

می بینم که همه وسطن..ماشاللهههههههه...دستا بالا...دستا بالا..کی بهتره؟؟؟کی برتره؟؟؟(من..من)

حالا یه مرغ نازی داشتم..خوب نگرش نداشتم.....(جو گیر شدم...دارم با رقص می تایپم)

(خدائیش حیف که محرمه!!!وگرنه یه تفلد توپ واست میگرفتم جیگرم)

(حالا همه چشماتونو ببندین...اوووووووووووممممممممممماینم یه ماچ آبدار از عباس جونم)

شما مشغول باشین بچه ها...من میرم شامو آماده کنم

.....

.شام

.دست

.فوت کردن شمعها

.شعر تولد

.بریدن کیک

.بخور بخور

.رقص

.کادو

 

خوب دیگه عزیزان دلم..از اینکه قدم رنجه فرمودین و امشب در کنار ما بودین..بسیاااااااااار سپاسگزارم.

دوستتون دارم.میسییییییییییی بابت هدیه های قشنگتون...بوس بوس شب خوش

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:10 توسط شکوفه اشک پاییز| |

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند


قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند


لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند


لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها


قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند


عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند


مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند


حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند


تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟

منبع:هارد کامپیوتر داداشم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 17:36 توسط شکوفه اشک پاییز|
هییییییییییسسسسسسسسس...!!!!!

صداشو در نیارین!!!!!!!

اومدم آروم ببوسمتون و برم

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:17 توسط شکوفه اشک پاییز| |